سبز اموی و سبز علوی!

Saturday، November 21، 2009

تو این چند وقت انتخابات حسابی به رنگ سبز آلرژی پیدا کردم! یکی از همکارانمون هم تازه اومده روزنامه بنده خدا اسمش موسوی است، روز اول تا دیدمش گفتم: ‌آقای موسوی! فامیل شما پیشوند و پسوند نداره؟ بنده خدا تعجب کرده بود، ‌کلی توضیح داد که نداره. بعد گفت: چرا؟ گفتم آخه اصلا به اسم موسوی هم آلرژی دارم! ( ذکر دلایل باشه به عهده خودتون! ‌حوصله ندارم در این مورد با کسی بحث کنم !)
این بماند،‌ خواهرم که می‌دونه من مانتوی سارافونیم رو خیلی دوست دارم، ‌رفته بود یه بلوز زیر سارافونی از تو مترو خریده بود که رنگش سبز بود! می‌گفت همه رنگش رو داری، ‌مشکی، ‌سفید، ‌یاسی، ‌قهوه‌ای،‌ فقط این رنگ مونده بود، ‌برات خریدم!‌ چند روز هی رفتم و اومدم، ‌تو اتاق به بلوزه نگاه کردم و اصلا ازش خوشم نیومد!‌ بالاخره دیروز پوشیدمش گفتم بی خیال جنبش سبز و این حرفا! قراره از عید غدیر رنگ سبز رو از این به ظاهر جنبشی‌ها بگیرند و همه سبز بپوشند، ‌من زودتر پیشواز میرم! ‌اینطوری آبجی کوچیکه هم ناراحت نمیشه که چرا بلوزی که من برات خریدمو نپوشیدی!‌
بلوز رو پوشیدم و رفتم روزنامه، ‌کلی هم در مورد جنبش سبز علوی حرف زدم. ولی باز هم هر کاری می‌کنم از این رنگه متنفرم!
چند تا از نماینده‌ها و فعالین سیاسی صحبت کردن که رنگ سبز رو که رنگ خاص سیدهاست، ‌روز عید غدیر به طور رسمی از جنبش سبز پس می‌گیرند! ‌بعد که فکر کردم دیدم من نه اصلا زا لباسهای سبز خوشم میاد (البته امیدوارم این رو آبجی کوچیکه نخونه اینجا!)نه اینور خطم یعنی نه جنبشی هستم و نه اون ور خط یعنی سید! ‌پس بهتره بی‌خیال بشم اصلا به سبز و جنبش اموی و علویش فکر نکنم!‌ بهتر نیست؟

بعدازظهرهای دلتنگی (1)

Friday، November 20، 2009

بعضی عکسها هستند،‌ بعضی منظره‌ها که فقط باید حس و حال بعد ازظهرهای روز جمعه باهات باشه تا بفهمیشون!‌ تا حسشون کنی،‌ تا از ته دل ببینیشون. عکس‌های روزهای پاییزی یا روزهای بارونی از همین عکس‌هاست. می‌خوام از این به بعد با الگو گیری از یه وبلاگی که همیشه بعضی پست‌هاش تو روزهای خاص و سر راس یه ساعت معین منتشر میشه، ‌بعضی پست‌ها رو پابلیش کنم واسه یه روز و ساعت خاص. مثل عکس‌های "جمعه‌ای" که دارم و می‌خوام درست ساعت 4و نیم بعد از ظهرهای جمعه منتشرشون کنم.
ولی یه سوال... دقت کردی گاهی اوقات چقدر راحت و چقدر آسون و چقدر ساده از کنار زندگی رد میشیم؟ و البته به تبع اون گاهی اوقات چقدر ساده از کنار زیباییهای زندگی رد میشیم؟ اگه گفتی این عکس مال کجاست؟
به هر کدوم از دوستانم که این عکس رو نشون دادم، ‌گفت مطمئنا خارج از تهرانه ولی فقط خندیدم و گفتم: تا به حال سعی نکردی ببینیش. این عکس مال پارک طالقانی در ایستگاه مترو حقانی است. جایی که ممکنه تا حالا هزار بار از کنارش رد شده باشی و ندیده باشیش. بعد فکر کن یه روز بارونی، بی‌مقدمه یکدفعه چشم باز کنی و ببینی که رفتی تو پارک و داری با صدای بلند به خاطر این همه زیبایی ندیده داد می زنی! به خاطر این همه بارونی که تو با چتر سیاهت ازش دور شدی و ندیدیش بلند بلند می‌خندی!
حال و هوای خوبی داره دیدن زیباییهای این زندگی دودی و تیره . به حال و هوای بعد ازظهرهای جمعه می‌خوره!

ماشین نوشته‌ها (5)

Thursday، November 19، 2009



محبت را به دل بردن صفای سینه می‌خواهد!

به یاد یکدیـگر بودن دلی بی‌کیـــنه می‌خواهد!

ماشین نوشته‌ها (4)

Tuesday، November 17، 2009


آخ اگه بارون بزنه

Monday، November 16، 2009


هواشناسی گفته از فردا دوباره بارون میاد... معمولا این پیش بینی‌های هواشناسی یک روز دیرتر درست از آب درمیاد ولی خدایی "آخ اگه بارون بزنه!" این عکس رو دفعه پیش که بارون میومد، ‌در حالیکه داشتم با لنزدوربین و فوکوس و فولوش ور می‌رفتم،‌ گرفتم. ولی از اون عکس‌هایی است که احساس خوبی به آدم میده. روش کلیک کنید، ‌حالش رو ببرید!

تسلیت میگم

Friday، November 13، 2009

یه سری از بچه‌های مجلس جو گیر شدند، ‌دونه‌دونه و با هم رفتند دکتر کرمانی برای رژیم لاغری. فرزانه رو که موقع مصاحبه با حسینیان دیدم، ‌از زیر چشم سیاه و قیافه داغونش حدس زدم اونهم باید رژیم آفریقایی گرفته باشه! ‌وقت نهار، ‌بهش گفتم فرزانه تو رو خدا! ‌تو که لاغری چرا اینجوری خودتو داغون می‌کنی؟ گفت: نه! ‌از وقتی که پدرم فوت کرده اعصابم به هم ریخته،‌نمی‌تونم بخوابم،‌هر چی قرص هم می‌خورم فایده نداره.
نمی‌دونستم پدرش تازگی‌ها فوت کرده. گفتم : خدا رحمتش کنه کی فوت شدند؟
گفت: دو هفته پیش !‌
انگار از پشت سر یه پس گردنی بهم زده باشند،‌ انگار تا همین حالا که باهاش صحبت می‌کردم، ‌ندیده بودمش،‌تو چشمهاش که نگاه کردم، ‌غم از نگاهش ریخت بیرون و یکدفعه اون موج غم نشست رو دلم. داغون شدم مثل خودش. نفسم برید، ‌برای پیدا کردن کلمه دست و پام رو گم کرده بودم. از همین کلمه‌های سطحی و بیخود مثل اینکه خدا رحمتش کنه،‌خدا بیامرزتش،‌خدا بهتون صبر بده و تسلیت میگم استفاده کردم ولی فایده نداشت. کلی باهاشحرف زدم ولی می‌دونستم این حرف‌ها هیچ کمکی بهش نمی‌کنه که غم از دست دادن ناگهانی پدرش رو فراموش کنه. خواستم بلند شم، ‌برم بیرون،‌تنها کاری که کردم این بود که دستش رو گرفتم و انگار که نمی‌خواستم ازش جدا شم،‌ ابراز تاسف کردم. شب قبلش ستاره برام پیامک زده بود که تو رو خدا برای پدرم دعا کنید، ‌حالش خوب نیست.
نمی‌دونم چرا، ولی جدیدا از ناراحتی دوستانم خیلی ناراحت میشم و با خوشحالیشون پَر در میارم. اگه اتفاق خوبی برام بیافته یا اتفاق غم‌انگیز انقدر ناراحت نمیشم که از ناراحتی و خوشحالی دوستانم ناراحت و یا خوشحال میشم. به همین خاطر بود که هر کاری کردم نتونستم تو مراسم عطا افشاری شرکت کنم و همینطور از دور برای از دست رفتنش اشک ریختم.
روز بدی بود اونروز تو مجلس. خداحافظیم با فرزانه که تموم شد، ‌برای ستاره که تازگی‌ها مادرش رو هم از دست داده بود و خیلی غمگین بود، پیامک زدم که من خیلی برای پدرت دعا کردم، ‌امیدوارم هر چه زودتر حالش خوب بشه. منو از خودت بی‌خبر نزار. جواب نداد. نگران و بی قرار بودم دیشب. تا صبح چند بار از خواب بیدار شدم و برای سلامتی پدرش و آرامش خودش دعا کردم. نشد، ‌امروز برام پیامک زد که پدرش هم رفت. شوکه شدم. غم بزرگی دارم. اگه بهم بگن چرا ؟ مگه میشه یه آدم اینقدر از مرگ کسی که جزو خانواده خودش نبوده ناراحت بشه، ‌نمی دونم چه جوابی بدم ولی ناراحتم.
نمی‌دونم چرا تو وقت‌های خوشحالی و ناراحتی بی‌حد و عمیق یکدفعه به سکوت میرسم. چند وقته همه‌اش نگران دوست‌هام هستم. دادگاه این یکی، ‌ماجرای ازدواج اون یکی،‌ بیماری مادر این یکی و مرگ عزیزترین آدم زندگی ‌یکی دیگه.
به سکوت عجیبی رسیدم. وقتی خودم این همه عزادارم نمی‌تونم به کس دیگه‌ای تسلیت بگم. فقط می‌تونم دستش رو بگیرم و ساکت کنارش بنشینم. بگم من اینقدر سکوت می‌کنم تا تو هرقدر که می‌خوای کنارم گریه کنی.
ستاره عزیز و فرزانه نازنین تسلیت منو بپذیرید ... دوست‌های خوبم برای همه‌تون دعا می‌کنم.

نامه‌هایی به تو که عزیزترینی (6)

Wednesday، November 11، 2009

آدم‌های بزرگی نیستیم.‌ از آرزوهای کوچیکمون معلومه!‌
میدونی آرزوهای کوچیک زاییده چیست؟ زاییده محدودیت‌های بزرگه! آدمی رو تصور کن که فقط آرزوی آزادی داره، ‌از یه قفس،‌ از دیدن هر روزه یه دیوار! تو که این بیرونی نمیگی آرزوی کوچیکی داره؟ خوب داستان آرزوهای ما هم همینه. حتی محدوده محدودیتهامون رو هم نمی‌دونیم چیه تا بتونیم یه آرزوی بزرگ برای خلاصی از محدوده اصلیش داشته باشیم، ‌هر روز پیش میریم و با یه حصار دیگه رو به رو میشیم و یه آرزوی کوچیک دیگه برای رد شدن از یه حصار کوچیک دیگه!‌
اما یه سوال دارم! به نظرت خدا آدم‌های کوچیک، آدم‌های ساده، آدم‌های ساده و کوچیک با آرزوهای کوچیک رو دوست نداره؟ اگه دوستمون داره، ‌پس چرا اینقدر از رویاهامون دور افتادیم؟ چرا اینقدر از آرزوهامون دور افتادیم و هر روز و هر روز رسیدن به این رویاها رو ازش گدایی می‌کنیم؟ نگو این کفر نعمت و این حرفهاست که قبول ندارم. فقط یه سوال ساده است. یه سوال خیلی خیلی کوچیک اندازه آرزوهای کوچیکم !

بگذار یه لاک‌پشت باقی بمونم

Monday، November 09، 2009

کاش یه لاک‌پشت بودم!‌
نخند بچه! ‌این موضوع انشا نیست. چند روزه که دارم فکر می‌کنم کاش یه لاک‌پشت بودم. اونوقت تو این روزهای پاییزی، تو این پاییزان قشنگ، ‌تو این گیرودار حوادث مختلفی که داره جلوی چشمم اتفاق می‌افته و من هیچ تصور درستی ازشون ندارم، ‌می‌رفتم تو لاک خودم،‌ توی اتاق انتهایی یه دخمه قشنگ و کوچولو و گرم، ‌یه پتو می‌پچیدم دورم، ‌واسه خودم چمباتمه می‌زدم یه گوشه و چای نعناع با کیک شکلاتی می‌خوردم و سعی می‌کردم تا آخر آذرماه که همه حوادث اتفاق بیافتند، ‌به هیچی فکر نکنم!
تا آخر آذر این پاییز دوست داشتنی و در عین حال لعنتی جز به دخمه، ‌جز به چای نعناع و کیک شکلاتی و جز به دلسترهای یخ زده‌ای که گذاشتیشون ته یخچال، جز به تو، ‌به هیچی فکر نکنم!
کاش یه لاک‌پشت بودم!
اگه یه لاک‌پشت بودم، ‌هیچ کس جرات نمی‌کرد بهم بگه، کجایی؟ نیستی! وبلاگ نمی‌نویسی یا چرا اینقدر تو خودتی. خوب طبیعت لاک‌پشت همینه دیگه! کی می‌تونه به طبیعت یه لاک‌پشت توهین کنه؟ این فقط ما آدمهاییم که نمی‌فهمیم طبیعت یه آدم دیگه ممکنه با این همه حادثه و اضطراب جور در نیاد. ممکنه اصلا نخواد زندگیش تغییر کنه یا ... دوست داره تو لاک خودش باشه!
کاش یه لاک‌پشت بودم!
بگذار یه لاک‌پشت باقی بمونم ...