سبز اموی و سبز علوی!
Saturday، November 21، 2009
ارسال شده توسط ثمانه اکوان در 12:00 پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: جنبش سبز، خاطرات وطن امروز 0 نظر
بعدازظهرهای دلتنگی (1)
Friday، November 20، 2009
بعضی عکسها هستند، بعضی منظرهها که فقط باید حس و حال بعد ازظهرهای روز جمعه باهات باشه تا بفهمیشون! تا حسشون کنی، تا از ته دل ببینیشون. عکسهای روزهای پاییزی یا روزهای بارونی از همین عکسهاست. میخوام از این به بعد با الگو گیری از یه وبلاگی که همیشه بعضی پستهاش تو روزهای خاص و سر راس یه ساعت معین منتشر میشه، بعضی پستها رو پابلیش کنم واسه یه روز و ساعت خاص. مثل عکسهای "جمعهای" که دارم و میخوام درست ساعت 4و نیم بعد از ظهرهای جمعه منتشرشون کنم. ارسال شده توسط ثمانه اکوان در 16:30 پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: بعدازظهرهای دلتنگی، خوشبختی، هنرنماییها، پاییزان 2 نظر
ماشین نوشتهها (5)
Thursday، November 19، 2009
ارسال شده توسط ثمانه اکوان در 11:00 پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: ماشین نوشتهها، هنرنماییها 0 نظر
ماشین نوشتهها (4)
Tuesday، November 17، 2009
ارسال شده توسط ثمانه اکوان در 11:00 پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: ماشین نوشتهها، هنرنماییها 1 نظر
آخ اگه بارون بزنه
Monday، November 16، 2009

ارسال شده توسط ثمانه اکوان در 13:24 پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: بارون، خوشبختی، هنرنماییها 3 نظر
تسلیت میگم
Friday، November 13، 2009
نمیدونستم پدرش تازگیها فوت کرده. گفتم : خدا رحمتش کنه کی فوت شدند؟
گفت: دو هفته پیش !
انگار از پشت سر یه پس گردنی بهم زده باشند، انگار تا همین حالا که باهاش صحبت میکردم، ندیده بودمش،تو چشمهاش که نگاه کردم، غم از نگاهش ریخت بیرون و یکدفعه اون موج غم نشست رو دلم. داغون شدم مثل خودش. نفسم برید، برای پیدا کردن کلمه دست و پام رو گم کرده بودم. از همین کلمههای سطحی و بیخود مثل اینکه خدا رحمتش کنه،خدا بیامرزتش،خدا بهتون صبر بده و تسلیت میگم استفاده کردم ولی فایده نداشت. کلی باهاشحرف زدم ولی میدونستم این حرفها هیچ کمکی بهش نمیکنه که غم از دست دادن ناگهانی پدرش رو فراموش کنه. خواستم بلند شم، برم بیرون،تنها کاری که کردم این بود که دستش رو گرفتم و انگار که نمیخواستم ازش جدا شم، ابراز تاسف کردم. شب قبلش ستاره برام پیامک زده بود که تو رو خدا برای پدرم دعا کنید، حالش خوب نیست.
نمیدونم چرا، ولی جدیدا از ناراحتی دوستانم خیلی ناراحت میشم و با خوشحالیشون پَر در میارم. اگه اتفاق خوبی برام بیافته یا اتفاق غمانگیز انقدر ناراحت نمیشم که از ناراحتی و خوشحالی دوستانم ناراحت و یا خوشحال میشم. به همین خاطر بود که هر کاری کردم نتونستم تو مراسم عطا افشاری شرکت کنم و همینطور از دور برای از دست رفتنش اشک ریختم.
روز بدی بود اونروز تو مجلس. خداحافظیم با فرزانه که تموم شد، برای ستاره که تازگیها مادرش رو هم از دست داده بود و خیلی غمگین بود، پیامک زدم که من خیلی برای پدرت دعا کردم، امیدوارم هر چه زودتر حالش خوب بشه. منو از خودت بیخبر نزار. جواب نداد. نگران و بی قرار بودم دیشب. تا صبح چند بار از خواب بیدار شدم و برای سلامتی پدرش و آرامش خودش دعا کردم. نشد، امروز برام پیامک زد که پدرش هم رفت. شوکه شدم. غم بزرگی دارم. اگه بهم بگن چرا ؟ مگه میشه یه آدم اینقدر از مرگ کسی که جزو خانواده خودش نبوده ناراحت بشه، نمی دونم چه جوابی بدم ولی ناراحتم.
نمیدونم چرا تو وقتهای خوشحالی و ناراحتی بیحد و عمیق یکدفعه به سکوت میرسم. چند وقته همهاش نگران دوستهام هستم. دادگاه این یکی، ماجرای ازدواج اون یکی، بیماری مادر این یکی و مرگ عزیزترین آدم زندگی یکی دیگه.
به سکوت عجیبی رسیدم. وقتی خودم این همه عزادارم نمیتونم به کس دیگهای تسلیت بگم. فقط میتونم دستش رو بگیرم و ساکت کنارش بنشینم. بگم من اینقدر سکوت میکنم تا تو هرقدر که میخوای کنارم گریه کنی.
ستاره عزیز و فرزانه نازنین تسلیت منو بپذیرید ... دوستهای خوبم برای همهتون دعا میکنم.
نامههایی به تو که عزیزترینی (6)
Wednesday، November 11، 2009
ارسال شده توسط ثمانه اکوان در 19:02 پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: تفکرات مدرن ...، دست نوشته ها، نامههایی به تو که عزیزترینی ... 2 نظر
بگذار یه لاکپشت باقی بمونم
Monday، November 09، 2009
ارسال شده توسط ثمانه اکوان در 17:38 پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: تفکرات مدرن ...، دست نوشته ها، زندگی معمولی، پاییزان 2 نظر


